خرید بک لینک

درباره سایت

داغ ترین ها

این وبلاگ دارای مطالب زیبا و کارآمد میباشد .امیدوارم از این وبلاگ خوشتان بیاید . راستی حتما در نظرسنجی شرکت کنید . با تشکر ،نویسندگان

امکانات وب

-->-->--> -->-->--> Online -->-->--> -->-->--> User -->-->--> -->-->-->-->-->-->-->-->-->--> صÙx84Ùx88ات Ø´Ùx85ار -->-->--> رتبÙx87 ساÛx8cت -->-->--> -->-->--> تبÙx84Ûx8cغات Ù¾Ûx8cاÙx85Ú©Ûx8c  -->-->-->

Ø¢Ú¯Ùx87Ûx8c اÙx86جÙx85Ùx86 بÙx87ترÛx8cÙx86 Ùx88بÙx84اگ

اÙx86جÙx85Ùx86 Ø¢Ú¯Ùx87Ûx8c بÙx87ترÛx8cÙx86 کد Ùx82اÙx84ب Ùx88بÙx84اگ

اÙx81زاÛx8cØ´ اÙx85تÛx8cاز Ùx88بÙx84اگ

جاÛx8cزÙx87 Ùx88Ûx8cÚx98Ùx87 : تبدÛx8cÙx84 Ùx88بÙx84اگ بÙx87 ساÛx8cت
Ùx88بÙx84اگSponsered By :

Ùx82اÙx84ب کد Ùx88بÙx84اگ Ùx82اÙx84ب Ùx88بÙx84اگ


-->-->-->

-->-->-->-->

  دختری بود نابینا که از خودش تنفر داشت
نه فقط از خود ، بلکه از تمام دنیا تنفر داشت اما یکنفر را دوست داشت
“ دلداده اش را “ با او چنین گفته بود :
« اگر روزی قادر به دیدن باشم حتی اگر فقط برای
یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم عروس تو و رویاهای تو خواهم شد »
و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد
که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد
و دختر آسمان را دید و زمین را ، رودخانه ها و درختها را
آدمیان و پرنده ها را و نفرت از روانش رخت بر بست
دلداده به دیدنش آمد و یاد آورد وعده دیرینش شد :
« بیا و با من عروسی کن ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »
دختر برخود بلرزید و به زمزمه با خود گفت :
« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »
دلداده اش هم نابینا بود
و دختر قاطعانه جواب داد : قادر به همسری با او نیست
دلداده رو به دیگر سو کرد که دختر اشکهایش را نبیند
و در حالی که از او دور می شد گفت :
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی . . .»

برچسب: نویسنده: سجاد جعفری تاريخ: شنبه 10 تير 1391 ساعت: 14:17

صفحه بندی