داستان کوتاه

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

آرشیو مطالب

جستجوگر

یافته ها در جستجو

    امکانات وب

    Online User صلوات شمار رتبه سایت تبلیغات پیامکی 

    آگهی انجمن بهترین وبلاگ

    انجمن آگهی بهترین کد قالب وبلاگ

    افزایش امتیاز وبلاگ

    جایزه ویژه : تبدیل وبلاگ به سایت
    وبلاگSponsered By :

    قالب کد وبلاگ قالب وبلاگ



    برچسب ها

      دختری بود نابینا که از خودش تنفر داشت
    نه فقط از خود ، بلکه از تمام دنیا تنفر داشت اما یکنفر را دوست داشت
    “ دلداده اش را “ با او چنین گفته بود :
    « اگر روزی قادر به دیدن باشم حتی اگر فقط برای
    یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم عروس تو و رویاهای تو خواهم شد »
    و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد
    که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد
    و دختر آسمان را دید و زمین را ، رودخانه ها و درختها را
    آدمیان و پرنده ها را و نفرت از روانش رخت بر بست
    دلداده به دیدنش آمد و یاد آورد وعده دیرینش شد :
    « بیا و با من عروسی کن ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »
    دختر برخود بلرزید و به زمزمه با خود گفت :
    « این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »
    دلداده اش هم نابینا بود
    و دختر قاطعانه جواب داد : قادر به همسری با او نیست
    دلداده رو به دیگر سو کرد که دختر اشکهایش را نبیند
    و در حالی که از او دور می شد گفت :
    « پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی . . .»

    نویسنده : محمد زباندان بازدید : 112 تاريخ : شنبه 10 تير 1391 ساعت: 14:17
    برچسب‌ها :

      یه شخصی از خیابون رد میشده ، میبینه یه بچه اصفهانی نشسته كنار خیابون گریه میكنه.

    جلو میره و میگه چی شده عزیزم ،

    پسر بچه میگه سكه ۲۵ تومانی ام را گم كرده ام.

    مرد میگه اینكه گریه نداره بیا این۲۵ تومانی مال تو!

    باز هم به گریه كردن ادامه میده ،

    مرد میپرسه دیگه چیه ؟

    بچه میگه اگه اون سكه را گم نكرده بودم الان ۵۰ تومن پول داشتم .

     
    نویسنده : محمد زباندان بازدید : 145 تاريخ : شنبه 10 تير 1391 ساعت: 13:37
    برچسب‌ها :

     


     رامبد کیف مدرسه را با عجله گوشه ای پرتاب کرد و بی درنگ به سمت قلک کوچکی که روی تاقچه بود ، رفت .

    همه خستگی روزش را بر سر قلک بیچاره خالی کرد . پولهای خرد را که هنوز با تکه های قلک قاطی بود در جیبش ریخت و با سرعت از خانه خارج شد .
    وارد مغازه شد . با ذوق گفت : ببخشید آقا ! یه کمربند می خواستم . آخه ، آخه فردا تولد پدرم هست ... .

    مغازه دار میگه : به به . مبارک باشه . چه جوری باشه ؟ چرم یا معمولی ، مشکی یا قهوه ای ، ...
    پسرک چند لحظه به فکر فرو رفت .
    - فرقی نداره . فقط ... ، فقط دردش کم باشه !

     

    نویسنده : سجاد بابائی بازدید : 175 تاريخ : جمعه 9 تير 1391 ساعت: 18:32
    برچسب‌ها :
    اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها